پدر
پدر هر روز مشغول کار بود،
ميکوشيد تا به هر زحمتي مخارج زندگي را تهيه کند،
مي کوشيد تا غذايي براي خوردن و کفشي براي پوشيدن آماده سازد.
پدر هر شب مرا به اطاقم ميبرد، رختخوابم را مرتب ميکرد و پس از آنکه دعايم را ميخواندم، پيشانيم را مي بوسيد.
در تمام اين سالها، سالهايي از اندوه و اشک هم بود که در تمام آنها ما در کنار هم استوار بوديم.
زمانه ناسازگار بود و پدر شکست ناپذير، و در تمام اين دوران مادر را در کنار خود داشت.
بزرگ شدن در کنار آنها آسان بود، زمان به سرعت ميگذشت و سالها پرواز کنان دور ميشدند.
آنها سالخورده شدند و من نيز و حالا ميفهميدم که مادر رنجور است - و از بيماري ناراحتي مي کشد - و اين واقعيتي بود که پدر در اعماق وجود خود آنرا ميدانست و مادر هم همينطور.
زماني که مادر رفت، پدر درهم شکست و گريست و تنها توانست بگويد : " چرا او؟ خدايا مرا ببر!"
پدر هر روز آنجا مينشست و در صندلي خود به خواب ميرفت،
او هرگز به اتاق مشترکشان نرفت، زيرا او ديگر آنجا نبود.
روزي پدر گفت : "فرزندم، از آنچه در تو ميبينم شادمانم، به جهان قدم بگذار و زندگي خود را بساز، نگران من مباش که به تنهايي خو گرفته ام."
او مي گفت که در جهان کارهاي بسياري براي انجام دادن و چيزهاي بسياري براي ديدن وجود دارند،
چشمانش هنگام خداحافظي با من پر از غم بود.
اما حالا، هر زمان که کودکانم را مي بوسم، سخنان پدر در گوشم طنين انداز ميشوند که ميگفت :
"کودکان در سرتا سر وجود تو زندگي ميکنند، بگذار بزرگ شوند، آنها هم روزي تو را ترک ميکنند."
من تمام کلمات پدر را به خاطر دارم، فرزندانم را ميبوسم و آرزو ميکنم که آنها هم مرا اين چنين به ياد بياورند.
آه چقدر آرزو دارم که آنها روزي مرا اين چنين به خاطر آورند.
+
نوشته شده در ساعت   توسط عسل رحیم فر
|